مثل آن وقتها که خیال میکردم اگر شیشهٔ تلویزیون را بشکنم، آدمک موفرفری توی انیمیشن بغلم میکند، روزی چند بار دلم میخواهد گوشیام را بشکافم و صورتت را سفت بچسبم و به هیچ قیمتی نگذارم از دستم در بروی.
به رازهایی فکر میکنم که به تو نگفتهام و دوست ندارم قبل از مرگم بدانیشان؛ به شرمی که در استخوانهایم میپیچد وقتی کنار سنگ قبرم مینشینی و یکییکی مرورشان میکنی.